تبليغاتX
صد سال تنهایی
پچپچه های خودمونی
 ....
چهارده قرن زمان مناسبی برای قبول تحریف حقیقت مردانی است که هیچ چیز را برای خود نمی خواستند مردانی که مظلومیتشان در حد شعاری سرد و تاریک فقط برای پر کردن ایام تمام شدنشان بود .....
مردانیکه هرکه خواست ادعای روشنفکری کند به قول خودش از آنها انتقاد کرد.......
و اینک که ما به فکر دینفروشیمان هستیم دم از ایمان به آنها میزنیم و درمجالسمان برای اینکه دیگران را متحول! کنیم یا از اطرافیانشان که همراهشان نبودند گله میکنیم  یا آنقدر خوار وذلیل نشانشان میدهیم که انگار نه انگار که اینان مردانی بودند که زمین ظرفیت داشتنشان را نداشت و با این وجود با سکوتش به وجود آنان افتخار میکزد.....
پس از گذشت این همه سال هنوز قبول نمیکنیم که بشر تا وقتی که روی کره ی خاکی نفس میکشد بنای بد صفتی با آنان را گذاشته.....انگار یادمان رفته چند سال پیش مشتی مزدور مزار مردترینشان را که هرکه از او یاد کرده به شجاعت علم و ایمان به هدفش یاد کرده گلوله باران کردند و ما دینفروشان مثل همیشه سکوت کردیم و فقط گفتیم:محکوم میکنیم.........................................


پس ای آرتور انگلستان ,ای بورخس اروپا,ای سانتیگو آمریکای لاتین ,ای سوشیانت زرتشت و ای مهدی شیعیان دیگر نیا که کسی تو را برای خودت نمیخواهد

|+| نوشته شده توسط مصی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 

...باري، حكايتي ست
حتي شنيده ام
باراني آمده ست و به راه اوفتاده سيل
هر جا كه مرز بوده و خط ،‌پاك شسته است
چندان كه شهربند قرقها شكسته است
و همچنين شنيده ام آنجا
باران بال و پر
مي بارد از هوا
ديگر بناي هيچ پلي بر خيال نيست
كوته شده ست فاصله ي دست و آرزو
حتي نجيب بودن و ماندن ، محال نيست
بيدار راستين شده خواب فسانه ها
مرغ سعادتي كه در افسانه مي پريد
هر سو زند صلا
كاي هر كئي ! بيا
زنبيل خويش پر كن ، از آنچت آرزوست
و همچنين شنيده ام آنجا
چي ؟
لبخند مي زني ؟
من روستاييم ، نفسم پاك و راستين
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني
آري ، حكايتي ست
شهري چنين كه گفتي ، الحق كه آيتي ست
اما
من خواب ديده ام
تو خواب ديده اي
او خواب ديده است
ما خواب دي...ـ
بس است

مهدی اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط مصی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 


با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثيه‌ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه‌هاي مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سينه‌زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بيت‌هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده‌ي طوفان واژه‌هاست

بي‌اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي ز غيب قافيه را کربلا گذاشت

|+| نوشته شده توسط مصی در شنبه بیست و یکم دی 1387  |
 میتراود مهتاب....
 می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب،

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند .

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می‌شکند

دستها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در ودیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.

|+| نوشته شده توسط مصی در پنجشنبه دوم آبان 1387  |
 پاییز...


                          

                                آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله زر تار پودش باد
گو بروید یا نمی روید
هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر به رویش برگ لبخندی نمی روید
ور ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
|+| نوشته شده توسط مصی در چهارشنبه دهم مهر 1387  |
 
 
بالا